|
در شهری که در آن عصا از کور می دزدند... من از خوش باوری... محبت جستجو کردم!!!
|
من دلم میخواهد، خانه ای داشتم باشم
پُر دوست
پُر آواز قناری
چه کسی میخواهد؟ من و تو ما نشویم؟
خانه اش ویران باد
تو اگرما نشوی تنهایی
من اگر ما نشوم خویشتنم
از کجا که من و تو شوری از عشق و جنون
باز برپا نکنیم؟
از کجا که من و تو روزی
مُشت رسوایان را وا نکنیم؟!
اگر میخواهیم یک رابطه اثر بخش و مفید داشته باشیم یکی از کارهای که باید انجام بدیم اینکه راحت احساساتمان را به زبان بیاریم، با بیان کردن روشن احساسات و نگرانی ها بدون متهم ساختن، سرزنش کردن، یا حتی دست انداختن طرف مقابل باعث می شویم که اون به همه ی حرفهای ما گوش دهد.اما ما آدمها اکثرا" در بیان کردن احساساتمون بطور ساده و روشن دچار مشکل هستیم و همیشه اون رو تعبیر دیگری می کنیم و همیشه دوست داریم خودمون رو پیچیده نشان دهیم...
"نفرت و کینه ای که با عشق، کاملا" زدوده شود، به عشق تبدیل می شود، و آن عشق، از عشقی که با سابقه ای از نفرت همراه نبوده، حادتر است. زیرا کسی که عشق ورزیدن به چیزی را آغاز کند که قبلا" از آن نفرت داشته، یا موجب رنجش او می شده است، نه تنها صرف عشق ورزی برایش لذت بخش است، بلکه لذت ناشی از تلاش برای زدودن رنج نفرت را نیز به آن می افزاید." الیوت ارونسون
چنان دل کندم از دنيا
که شکلم شکل تنهاييست
ببين مرگ مرا در خويش
که مرگ من تماشايي است
مرا در اوج ميخواهي
تماشا کن تماشا کن
دروغين بودم از ديروز
مرا امروز حاشا کن
در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حال ما
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
اي كساني كه
مامور خاكسپاري من هستيد
مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همگان بدانند سیاه بخت بوده ام
دستان مرا باز بگذارید تا همگان بدانند دست خالی از دنیا رفته ام
موهایم را آشفته بگذارید تا همگان بدانند
دست نوازش بر سرم کشیده نشده است
چشمان مرا باز بگذارید تا همگان
بدانند چشم انتظار از دنیا رفته ام
بروی قلبم تکه یخی بگذارید که با اولین طلوع
خورشید آب شود و به جای مادر برايم بگريد
دهانم را باز بگذارید تا همگان بدانند
بزرگترین فریادم سکوت بوده است
بر سنگ مزارم بنویسيد
آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش
آري بنويسيد كه او زاده غم بودو
ز غم هاي جهان گشته فراموش!!
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی ست
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
در ابعاد این عصر خاموش٬ من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. و تنهایی من ٬ شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد . خاصیت عشق این است.
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم
و آن وقت ٬ میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم...
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن...
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات...
و من در طلوع یاسی از پشت انگشتان تو ٬ بیدار خواهم شد...
و آن وقت
من٬مثل ایمانی از تابش استوا گرم٬ تو را در سر آغاز یک باغ خواهم نشاند .
(سهراب)
ای آدمها یادمون باشه که چه خوب باشیم چه بد باشیم همگی مسافریم ....
کاش میشد لحظه ها را عقب برد ، آنقدر عقب تا بشود همه چیز را از اول آغاز کرد تا بشود یک جور دیگر زندگی کرد. یاحداقل کاش
زندگی انسانها قابل بخشش به دیگران بود ، آنگاه تمام باقی مانده عمرم را بی ریا تقدیم کسی می کردم تا بتواند از آن با لذت استفاده
کند. نه مانند من آن را تحمل کند.
با که از دنیای مالا مال اندوهم سخن گویم خود یا
هیچکس درددل من را نمی فهمد
هیچکس با من نمیگوید...نمی خندد....
هیچکس با من از عشق نمی گوید...از مهر نمی گوید
نیمه های شب که درد عشق خود را بر سر هر کوچه ای
من می زنم فریاد
هیچ کس شب را به دنبال صدای ناله های دلخراش من
نمی جوید
هیچ کس با من سرود آشنایی را نمی خواند
هیچ کس در کلبه ی تاریک و سرد من نمی ماند
خداوندا!!!! گناهم چیست؟...
من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست ؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم
شبی ... شاید امشب
زیر نور یک واژه خواهم نشست
نام خونسردِ معشوقه ام را
بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت
وهم زمان
پایینِ آخرين برگِ خاطراتم
خواهم نوشت
پـــايـــان!!!
نمی دانم تا کی باید اینگونه باشم...
تا کی باید کلمه تنها را به دنبال اسمم یدک بکشم.
تا کی به انتظارت باشم تا به کلبه تنهایی من قدم نهی و هرگز قصد رفتن نکنی .
کی نازنین تنها نازنین.... با تو می شود..
نمی دانم ای کاش می شد لحظه ای به کارای خدا سرک کشید تا بفهمیم چه می شود
...سکوت را دوست دارم ...
تنهایی را دوست دارم
اما دوریی تو وانتظار را هرگز دوست ندارم..
عشق ، کم و زیاد بر نمی دارد.
عشق ، یا هست یا اصلا نیست.
وقتی یک نفر را واقعا دوست داریم ، همه کس و همه چیز را با او دوست داریم.
عشقی که همگان را در آغوش نگیرد ، رنگی از شهوت و نیاز در خود دارد.
عشق حقیقی ، عشقی است فراگیر.